امروز دوشبه 93/1/11 ساعت 8/45 صبح با صدای تلفن منزل از خواب میپرم
تلفن را بر میدارم دانشمند فرزانه ،چهره ماندگار ،شاعر،ادیب ، نویسنده ،مترجم وفردوسی شناس پروفسور سید میر جلال الدین کزازی است
.خدمت استاد سلام عرض میکنم از تُن صدایم حدس میزند که از خواب بلند شدم
.میفرمایند نکند از خواب بیدارت کردم.ادامه میدهد ومیگوید" گمان میکردم چون رستم دستان ،سحرخیزی،؟"گفتم
استاد دیشب دیر خوابیدم.(دیشب سری به
اینترنت زدم تا به افکار واندیشه های محمد مسعود ،احمددهقان ، زین العابدین رهنما
،میرزا جهانگیرخان شیرازی (صوراسرافیل) ، بیشتر آشنا شوم .در مقاله ای که در سوگ استاد باستانی
پاریزی نوشته بودم به نام این بزرگان اشاره.داشتم 10- 15د قیقه ای از محضر استاد کسب فیض نمودم
روزی در منزل استاد میزان فعالیت علمی اورا در شبانه روز پرسیدم .اوگفت هروز
حدودساعت نه،نه ونیم شروع بکار میکنم تا ساعت یک
بعدازظهر وعصرها از ساعت پنج ،پنج ونیم الی هشت ،نه شب (آری نتیجه بیش از 90جلد کتاب وبیش از 200 مقاله).بااستاد خداحافظی واز این شاگرد نوازی استاد مشعوف.(کاراساتید بیدارکردن است وچه عنایتی به ازین .بیدارش نمائید که در خواب نماند.)
شب قبل هم پروفسور
ممتحن درتماس
تلفنی که داشتند صحبت از گز سیستان به میان آمد استاد که کتابی در دست تالیف دارند
بصورت مشروح به مشخصات این گزسیستان
بااستناد از منابع مختلف خصوصا شاهنامه خواهند پرداخت بنده هم توضیحاتی را در باره این
درخت ودرخچه دادم. اینکه میگویم درخت ودرختچه بدین جهت است که دو گونه از قریب به 30گونه در سیستان
وجود دارد یک گونه آن درختی است که ارتفاع آن به 10تا15 متر میرسد(گز شاهی) ومقاومترین گونه
درخت در برابر بادهای 120روزه سیستان است ودرگذشته از چوب این درخت برای پوشش سقف خانه ها ،ازهمه بیشترو مهمترساخت درب وپنجرهاستفاده میشده
ومیشودبه این گز در سیستان کُرگز(کورگز) گفته میشود نحوه تکثیر آن قلمه زنی است
این درخت در حاشیه زمینهای مزروعی کشت میشود تاعلاوه بر استفاده های ذکر شده
بعنوان مانعی برای کاهش بادها وگرد وغبار باشد .گونه دیگرکه به شکل درخچه است و
ارتفاع آن حداکثر به 3متر میرسد.خود روست واز طریق سیلابها وباد وبیشتر در دریاچه
هامون وانبوهترین آن جنگل« بش دلبر» درشمال
غربی دریاچه هامون شهر هیرمند بین مرز ایران وافغانستان است که بصورت طبیعی وجوددارد{ لازم به توضیح است که بش دلبر در بین سیستانی ها با ضرب المثل "تار رَِِِِ نکنی" معروف است گویند درگذشته های دور که مردم منطقه میانکنگی (غرب وشمال غربی سیستان هم مرز با افغانستان ) برای آمدن به شهر زابل مجبور بودند از خیابان اصلی شهر بنجار در پنج کیلو متری شهر زابل عبور کنند دو نفر در دو طرف خیابان می نشستند وبصورت پانتومیم با دودست نقش تاب دهنده دو رشته نخ را بازی مینمودند عابر به محض نزدیک شدن به آن محدوده تعدادی هم صدا به عابر میگفتندمواضب باش! مواظب باش ! تار ر نکنی ! آن بیچاره هم از ترس اینکه آن رشته نخ در حال تابیدن را پاره نکند خیابان اصلی را رها واز حاشیه خیابا ن عبور می نموده . این روند همچنان ادامه داشته وهمیشه به این صورت سر به سر رهگذران می گذاشتند تا اینکه روزی مردی گاودار همراه یک گاو نر که به لهجه سیستانی لِمَش می گویند میخواسته از همان خیابان بگذرد که بازیگران معرکه باز همان سر صدا را راه می اندازند اما آن مرد بدون توجه به گاو نر نهیب میزند واز خیابان میگذرد ودر حین عبور این جمله را میگوید که:« لِمَشِ کِ از بش دلبر بییِ وتار بنجار بند نمشو » یعنی گاو نری که از بش دلبر بیاید به تار بنجار بند نمیشود این ضرب المثل هنوز همچنان در سیستان کاربرد دارد . هرچند در
گذشته جنگل نیاتک در 10 کیلومتی غربی شهرستان زابل نیز ازاین گونه برخوردار بوده
اما باجایگزین گونه های درختچه های
بیابانی دیگروضعیت اکوسیستمی این جنگل توسط سازمان جنگل ها ومراتع بهم
خورده است ازاین گونه بشتر برای تامین سوخت استفاده میشده است .ذغال گز با دوام
وبا زغال گردو برابری میکند
درخت گز نماد استقامت ، جاودانگي ، اقتدار و باروري در منطقه
سيستان است
. فردوسی در رزم دوم
رستم با اسفندیار به این گز اشاره دارد
به زِه کن کمان را، و این چوب گَز
بـــدیـــن گونه پرورده در آبِ رَز
ابـر چشم او راست کن هر دو دست
چنـــان چون بُوَد مردم گَز پرست
سیمرغ چاره ی کار ِ اسفندیار را برای رستم چنین
گفت
«چارۀ او کمان است و چون گز، پرورده در آب رَز و
فرود آوردن بر چشم راست اسفندیار . چنانکه مردم گزپرست چنین کنند. اما آگاه باش که
هر کس خون اسفندیار را بریزد، زمانه با او نسازد و اورا مکافات خواهد کرد.»
رستم پذیرفت.
سیمرغ ، شرط پیش ِ پای رستم گذارد که هم
عذرخواه باش وهم عذر پذیر
رستم این شرط را هم پذیرفت.
پس از پذیرش رستم ، سیمرغ راه را به رستم نشان
داد تا چوب گز فراهم کند.
رستم به فرمانِ سیمرغ عملکرد. تیری از چوب گز
ساخت ودر آبِ رَز ( انگور) خیس کرد و روز بعد با آمدن آفتابِ عالمتاب، روانۀ
خوابگاهِ اسفندیار شد و با فریاد اورا بیدار کرد:
برخیز از خواب خوش
برآویز با رستم کینهکش
اسفندیار که صدای رستم را شنید: با پشوتن(
برادرش) گفت
«گمان نمیبردم که رستم بار دیگر بتواند به قصرِ
خود باز گردد. رستم خسته بود، و چند پیکانِ تیر برتنِ رخش بود، اما جایی از خستگی
رستم و تیر هایِ تنِ رخش پیدا نیست.»
رستم از همان بالای کوه گفت: «من بهر جنگ
نیامدهام، برای پوزش آمده ام. من درهای گنجِ خود را برای تو باز میکنم، و آنچه
سالیان دراز جمع کرده ام به تو میدهم. توهم دست از این کار بردار. نام مرا زشت و
خوار نکن. از دل شهریار هم کینه را دور کن.»
مـــن امــروز ، نه از بهرِ جنگ آمدم
پـــی ِ پـــوزش و نـام و ننگ ، آمدم
گشـــایـــم درِ گنـــج ِ دیـرینه باز
که آن ،گِرد کـــردم بــه سالِ دراز
اسفندیار گفت: «حرف نابه جــا میزنــی؟ به
مــن می گویی از فرمانِ یزدان بگردم؟ با من از بند و گردنِ خود سخن بگو که خریدار
ِ سخنِ دیگر نیستم.»
رستم همان لحظه کمان کشید ، سر به سوی آسمان
بلند کرد و گفت:«ای دادار مهربان، میدانی که جنگ و جوانمردی از میان رفته است.
مرا به این گناه مکافات مکن، تویی آفرینندۀ مهر و ماه.»
سپس تیر ها را یکی پس از دیگری به سوی اسفندیار
انداخت.
اسفندیار که دید زمان به درازا کشید و رستم تیر
میاندازد، تیری با پهلوانی به سوی او پرتاب کرد
چو خودکامه جنگی، بدید آن درنگ
کـه رستم همی دیر شد سوی جنگ
یکـــی تیـــر بــر ترگ رستم بزد
چنـــان کـز کمان سواران سزد
رستم که این چنین دید، همان سان که سیمرغ گفته
بود، تیرِ گز را به کمان بست وبه سویِ چشمِ افراسیاب رها کرد. تیر بر چشمِ
اسفندیار خورد و جهان پیشِ او تیره وتار شد
تهمتـــن گز انــدر کمان راند زود
بر آن سان که سیمرغ فرموده بود
بـــزد تیـــر بـــر چشمِ افراسیاب
سیـــه شــد جهان پیش آن نامدار
فرهنگ > دین و اندیشه - دیدار و گفت
وگو با استاد دکتر میر جلال الدین کزازی در مجله نوروزی خبرآنلاین/ بررسی
وضعیت فکری و موقعیت نخبگان در جامعه ایران در دهه هشتاد/ 7
محمدرضا اسدزاده -.
برای دیدار با استاد دکتر میر جلال الدین کزازی به خانه او درکرج رفتیم.اما در آغاز گفت وگو بسیار تاکید داشت
که از سیاست و سیاسی کاری به دور است و سخنش تنها دغدغه مندی های علمی یک
ایرانی است
شما تحقیقات ژرفی درباره نوروز در فرهنگ ایرانی داشته اید. در
گفتاری قصه عمو نوروز و ننه سرما را باز گفتید. می خواستم بدانم آیا ناگفته
ای از نوروز که نگفته باشید یا کمتر گفته شده باشد، دارید؟
اینکه بخواهیم درباره نوروز سخنی بگوییم که یک سره بی پیشینه باشد، شاید
کاری است که ناشدنی است. مگر به نکته هایی بسیار ریز بپردازیم. اما اگر
آنچنان که گفتم بخواهیم کارکردهای اسطوره شناختی، روان شناختی، جامعه
شناختی نوروز برسیم، سخنی نو نمی توانیم گفت.
مگر اینکه نوروز را با هنجارها و ویژگی های زمانه بسنجیم. نوروز را چنان
پدیده ای باستانی که از فراسوی هزاره ها برای ما به یادگار مانده است.
چونان پدیده ای روزآمد بخواهیم بررسیم و بکاویم. پیام نهفته در نوروز را
پایه بگیریم. این می تواند نوآیین باشد. چون نوروز با اینکه جشن و آیینی
است که همه ایرانیان با آن آشنایند، رسم و راه های آن را می دانند در پیوند
با هر کس یا هر زمان هر سال در زندگی ایرانی می تواند کارکردی پیامی
نوآیین و دیگرسان داشته باشد.
آنچه من با این دید در پاسخ پرسش شما می توانم گفت این است که برترین
پیام نوروز می تواند رستاخیز باشد. نوروز جشن رستاخیز است، جشن شکوفایی
است، جشن نوشدگی است، جشن رستن از پژمردگی، فروماندگی، سردی، تاریکی است.
زیرا نوروز نوید جهانی نو، گرم، روشن را همواره به همراه می آورد. نوروز
ایرانی هم زمان است با بهار. بهار، روزگار رستاخیز گیتی است، زمستان، سرما،
تاریکی، افسردگی به فرجام می آید تا بهار؛ روشنایی، گرما، جار و جنب آغاز
بگیرد.
بر پایه آنچه شما پرسیدید و من پاسخ دادم، پیام نوروز برای ما ایرانیان
این است که در پی آن باشیم که توانش ها و مایه های نهفته در خویشتن، در
فرهنگ، در تاریخ ایران را بهار آیین بشکفانیم به نمود بیاوریم زمینه شایسته
را برای این شکفتن فراهم بسازیم تا از فروماندگی، از پژمردگی برهیم.
نوروز نوید جهانی نو، گرم، روشن را به هر ایرانی می دهد. نوروز، امید را
در خود نهفته می دارد زیرا نوروز جشن بازگشت به آغاز است. فرو نهادن جهان
کهنه که فرسوده شده است، کارایی خود را از دست داده است . آفریدن جهانی نو،
جهانی گرم، امید انگیز، نوید آفرین بر پایه جهان کهنه که از میان می باید
رفت. این جهان نو جهانی نیست که از هیچ آغاز بگیرد این نووی بیهوده است،
خامی است. اما آن مایه ها، آن توانش ها که در جهان کهن بیهوده مانده اند،
به کار گرفته نشده اند، اما همچنان بر جایند در توان، می توانند به کردار
درآیند. هنگامی که به کردار در می آیند جهانی نو را می تواند ساخت، جهانی
همه گرمی، روشنی، امید، نوید، جهانی که زیبنده انسان ایرانی است. چون
ایرانی همواره در دل شب چشم به سوی روز داشته است، روز را امید می برده است
و روشنایی را. نوروز جشن روشنایی است.
معمولا خود شما در ایام نوروز چه می کنید؟
کمابیش هنجاری است در خانواده ما که نوروز را در خانه بمانیم. در کانون
خانواده ایم. پس همه آن آیین ها و رسم و راه هایی که ویژه نوروز است در این
روزها نزد ما هم گرامی است. آنها را می ورزیم. به دیدار خویشان و دوستان
می رویم، آنان به دیدار ما می آیند.
بانوی من سخت به ترادادها و سنت های نوروزی پایبند است. خوان نوروزی یا
سفره هفت سینی که می چیند در میانه خویشان و دوستان زبان زد است. سال هاست
که هنگامی که به خانه ما می آیند خوش می دارند در کنار این خوان نوروزی حتی
عکس بگیرند. کما بیش هنجاری شده است. از این روی در خانه ما بوی و روی
نوروز شاید بتوان گفت آشکارا در هر سوی دیده و دریافته می شود.
من چهار فرزند دارم، دو پسر و دو دختر. من نه تنها به فرزندان خود عیدی
می دهم، کمابیش هنجاری شده است که به هر مهمان نوروزی، نوروزانه یا عیدی را
پیش کش می دارم. روان شاد پدرم این را بر خود بایسته می دانست من هم از او
آموخته ام. پیر و جوان هم در کار نیست. از کودک هفت ماهه تا پیر هفتاد
ماهه اینجا هر زمان نوروز بیایند، عیدی خواهند گرفت.
معمولا عیدی چه می دهید؟
همچنان به پیروی از سنت اسکناس، اسکناس نو.
شده از شما کتاب هم عیدی بخواهند؟
چرا، اما کتاب جایی دیگر دارد، یعنی همان اسکناس عیدی داده می شود بیشتر
ستانندگان می خواهند که من امضا کنم اسکناس را ، هم به پاره ای از آنها
کتاب پیشکش می کنم.
نوروز سفر هم می روید؟
مگر ناچار باشم. گفتم بیشتر خوش می داریم روزهای نوروزی را در خانه بمانیم.
مطالعه و تحقیق چطور؟
در روزهای نوروزی پیداست، کمتر من زمان می یابم که به کارهای روزانه و
همیشگی خود بپردازم. اما در زمانی نیز به خواندن و نوشتن می پردازم.
/62
;}